یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

کون دادنم در لس آنجلس آمریکا

سال اول تو آمریکا خیلی بهم فشار اومده بود.مسکن، کار، دانشگاه به علاوه ی تنها و ناآشنا بودنم. حقیقتا زندگی تو آمریکا به اون آسونی که تصور کرده بودم نبود. غرورم هم نمیذاشت اینو به خونواده و دوستان اعتراف کنم و ازشون کمک بخوام. تصمیم گرفتم حداقل برای یه مدت درس رو بذارم کنار.رفتم لوس آنجلس. قرار بود چند ماه پیش یکی از آشناهای ایرانیم اونجا بمونم.برام کار پیدا کرده بود و می گفت با پولی که تو 6ماه در میارم شاید تصمیم بگیرم درس رو کاملا بذارم کنار. دستی تو موسیقی داشتم و برای خونواده بهونه آوردم که دارم میرم دنبال چیزی که همیشه بهش علاقه داشتم اما هرگز وقت نذاشتم روش. رفتنم به لوس آنجلس همه چیز و تغییر داد.دیگه هرگز به دانشگاه برنگشتم.البته نه به خاطر پول خوبی که از طریق کار درآوردم.نه.اون پول فقط در حدی بود که زنده نگهم داره!...یک بخشی از این تصمیم واسه این بود که جداً به موسیقی و هنر علاقه داشتم و تو لوس آنجلس با روابطی که برقرار کردم تونستم تو همین زمینه فعالیت کنم.موسیقی واسم جذابیت داشت و ازش لذت می بردم بدون توجه به اینکه پولی که ازش در میاد چطوره.یک بخش دیگه هم وجود تعداد زیادی ایرانی بود که نمیذاشت خیلی احساس تنهایی و بدبختی کنم. اما شاید مهمتر از همه مردهای مجرد و ثروتمند بودند به علاوه ی کشف این حقیقت که به عنوان یک دختر 21ساله ی ایرانی چقدر می تونم مورد توجه قرار بگیرم!!

شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

عجیب ترین اتفاق زندگیم


من تو ایران زندگی‌ نمیکنم . ۲۶ سالمه و خیلی‌ تو زندگیم سکس داشتم که خیلیش باب میل شما نیست اما این موضوع از جای شروع شد که جای که کار می‌کردم با مشتریی زیادی سر کار داشتیم. گی‌ و دختر و کلی‌ جوونهای مختلف کلی‌ از دخترا هم همونجا آشنا شدمو باهم خوابیدیم .
یه روز یه دختر ایرانی‌ ۲۸ تا ۳۲ ساله سبز قد متوسط اما سینه‌های خوش فرم ۸۰ اومد داخل مغازه . خیلی‌ شروع کرد با شوخیو خنده حرف زدن کاراشو کردنو کلی‌ چیز خرید کلی‌ بام حرف زد‌‌و من هم همش به خط سینهش نگاه میکردمو اینکه چه قدر با عشوه و ناز حرف می‌زنه !

مامانم و مربی آموزشگاه رانندگی

این ماجرا رو نمیشه اسمش رو سکس گذاشت! به دلایل شخصی اسم اون آقا رو هم مستعار میگم اقای حسینی که مشکلی پیش نیاد. اول تیر بود که تازه مدرارس ابتدایی تعطیل شدن من سال سوم تجربی بودم وخواهرم ابتدایی بود و تعطیل شده بود منم امتحان زمین شناسیم مونده بود و مامانم گفت الان که مدارس تعطیل شده بهترین فرصته که گواهینامه اش رو بگیره-رفته بود ثبت نام و کلاسای هفته اول که تئوری بود تموم شد و مربی آموزش رانندگیش آقای حسینی بود چون امتحان داشتم دو جلسه اول یه بار خالم و یه بار خواهرم باهاش رفته بود آخه میگفت آموزشگاه گفتن که برای زن ها باید همراه داشته باشن. بعد امتحان زیست یادمه جلسه سوم میشد من باهاش رفتم هوا گرم بود آقای حسینی مرد با شخصیت و خیلی خوشرویی بود

پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تو باغ بهم تجاوز شد

امروز تصمیم گرفتم اتفاقی که حدودا 10 سال پیش برام در سن 12 سالگی افتاد و تعریف کنم
اون زمان ما هر جمعه با همه فامیل که کلی پسر و دختر داشتن باغ پدربزرگم میرفتیم و همیشه من و بچه ها تو باغ درحال بازی و شیطونی بودیم( یک جورایی بین درختها گم و گورمیشدیم .
پدربزرگم یک باغبون به اسم علی داشت که افغانی و مجرد بود حدودا 35-40 سالش و همیشه تو باغ در حال کار بود
خیلی باهام مهربون بود منم عاشق جک و جونور همیشه واسم جوجه میگرفت بازی کنم…

چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

من و خواهرم جنده اش شدیم

سلام دوستان من ميلاد هستم و يک خواهرم دارم که 5 سال از خودم بزرگتر هستش و پدر مادرم هم شاغل اند و وضع مالی خیلی خوبی هم داریم و اصلا مذهبی نیستیم خواهرم هم که اسمش ارزوه و از هيکلش بگم که فوق العاده خوش هيکل 23 سالشه با کون خوش فرم و قد 160 و من 18 سالمه و اکثرا بهم ميگن قيافم شبيه دختر هاست و بايد از اول دختر ميشدم چون نه بدنم مو داره و کونم هم خيلي خوش فرم هستش لب هام هم عين لب دختراست کلا هیکلم هم شبیه دختراست. اين داستان برميگرده به دوم دبيرستان زماني که 16 سالم بود که وارد مدرسه جديدي شده بودم و اول سال که هرکي ميرفت يه جا ميشست من رفتم ته کلاس نشستم بعد که همه نشستن يه پسره که دير رسيده بود اومد داخل کلاس و چون جاها پر بود اومد بغل من نشست که از همون اول از قيافش خيلي خوشم اومد چشم هاش قهوه اي روشن بود ولي قيافش مردونه تر بود و هيکلي تر از من بود بعدا فهميدم اون هم تازه واره ايندبيرستان شده از همون اول های سال با هم کم کم صمیمی شدیم

صیغه کردن مدیر دولتی

داستان من از یه چت شبانه شروع شد... اون زمان مجرد بودم و شبها معمولا چت می کردم. یه شب توی یکی از چت روم ها در حالی که مرتب پیغام های سکسی می نوشتم، یه ID پسر بهم پیام داد و سلام کرد. سریع جوابش رو دادم و asl خواستم که گفت زن 32 ساله از تهران. گفتم تو که اسمت پسره. گفت این اسممه، خودم زنم و خیلی هم حالم خرابه. شروع کردیم حرفهای سکسی زدن با همدیگه. خلاصه یه کم صحبت کردیم و بعد از حدود نیم ساعت بهش گفتم که باور نمی کنم که زن باشی. اول گفت مطمئن باش، باز گفتم نیستم، وب بده. فکر کنم حدود 3 صبح بود که یهو بدون مقدمه شماره تلفن داد و گفت زنگ بزن صدام رو گوش کن. من گفتم که بقیه خوابن و نمی شه حرف بزنم، گفت عیب نداره، زنگ بزن حرف نزن و فقط گوش کن. وقتی زنگ زدم، دیدم که یه صدای زنونه از پشت گوشی داره حرفهای سکسی می زنه. اونجا بود که مطمئن شدم زنه. خلاصه اون شب تا خود صبح ما سکس چت کردیم و من چند بار آبم اومد.

سکس با سردبیر روزنامه


من نیما 39 سالمه اندام ورزشکاری و قیافه خوشگلی دارم و خودمم هم مهندسی کامپیوتر تموم کردم . خاطره بر می گرده به 2 سال پیش که تو جایی که من کار میکنم هم مسئول کامپیوترم و هم مسئول روابط عمومی روزی از روزا تو اتاقم نشسته بودم که رئیسم زنگ زد و گفت بیا اتاق من من هم رفتم وقتی وارد شدم یه دختر خانوم حدودای 27 سال با چشای درشت و تپل سبزه نشسته بود تا من وارد اتاق شدم پشمامون به هم افتاد که این خانوم یه تبسمی کرد و من نشستم رئیس گفت که مریم خانوم (اسم مستعار) سردبیر روزنامه برای تهیه خبر اومدن و من شما رو معرفی کردم حالا بقیه اش با خودت بعد از آشنایی مختصر اومدیم اتاق من و نشستیم من چایی خواستم برا مهمونم چون در کل آدمی با روابط عمومی خوبی هستم و شوخ تشریف دارم از همون ابتدا سر شوخی را باز کردم اولا میریم خانوم قیافه جدی به خودش میگرفت کم کم دید که من دست بردار نیستم قاطی من شدو و چون من قیافه ام سنم و کمتر از واقیت نشون میده خلاصه کلی اطلاعات در مورد خبرا دادم بهش موقع رفتنش من یه سیب قرمز بزرگ تو کشوم داشتم این و دادم به مریم خانوم و گفت می دونین سیب قرمز نشانه چیه گفتم نه گفت نشانه علاقه و عشقه گفتم من نمی دونستم ببخشید گفت نه عیب نداره بعد قرار شد من برم دفترش و هم کامپیوترش و یه نگاهی بکنم

دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

عکس سکس با مجسمه

عکس های عجیب از دخترانی حشری که به مجسمه هم رحم نمی کنند

یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پدرم کسمو مالید


اسم من ستاره است و 22سالمه.خاطره ای که می خوام تعریف کنم سکسی نیست و واقعیه پس دوستانی که دنبال صحنه های سکسی می گردن بهتره نخونن که اخرش غحش ندنً.این خاطره مال 13 سالگمیه.اون موقع ها چون خونمون کوچیک بود من پیش مامان و بابام می خوابیدم.بابام خیلی حشری بود و هنوزم هست و روزی یه بار با مامانم سکس داره. اون موقع هم با اینکه من تو اتاقشون می خوابیدم نصفه شب با هم سکس داشتن و من صداشونو می شندیم و بعضی وقتا چشامو باز می کردم و میدیدم. خیلی تو روحیم تاثیر میذاشت.بدم میومد.از یه طرفم من تازه بالغ شده بودمو و با دیدن صدای بابا مامانم منم حشری می شدم بعضی وقتا...بابام از همون بچگیم بعضی شبا منو بغلش می کرد و نازم می کرد منم دوست داشتم. یه شب که خوابیده بودم

جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زهرا جنده محل

من سامان تو یکی از محله ها شیرازم. این داستان مال یه مدت پیشهیه دختر تو محله داریم اوایل خیلی قیافه ی تخمی و مثبتی داشت معمولا تو پارک میدیمشیه مدت پاپیچ من شده بود بخاطر قیافه و تیپش خوشم نمیومد. خلاصه یه روز دیدم تیپ عوض کرده و یک تیکه جنده شده که نگو و نپرس. طوری که از تو پارک رد میشد میدیدمش شق میکرموقتی دیدم اینجور شده رفتم تو نخش اونم که همه فکر و ذکرش شده بود کیر من هر روز میخاستم برم سر کار میومد سر کوچه ما رو دید میزد تا اینکه شماره دادیم و شماره گرفتیم و زنگ میزد کسشعر میگفتنا گفته نمونه یه مدت یکی از پسر ها محلمون مهرداد دنبال این کسه افتاده بود. ما هم دیدم خودش اومده طرفمون چیزی که همه ارزوشو دارن از خدا خواسته یه بار تو کوچه داشتم رد میشدم دم در بود صدام زد که برم تو آخه تنها بود. منم زود رفتم تو دست تو دست هم کلی سرپا مالوندمش واییییی نمیدونید چه سینه های داشت سفت اندامش هم نه زیاد چاق نه زیاد لاغر دستم رو که گذاشتم رو شکمش یکم شکم داشت دلم میخاست کیرمو همونجا در بیارم بکشم رو نافش و سینه هاشو گاز بزنم اما

داستان سکس با داداش

همينجوری که رو زمين دراز کشيده بودم کم کم داشت خوابم ميبرد. نميدونم چی باعث شد که يهو از خواب پاشم.اصلا حال نداشتم حتی چشمامو باز کنم. تا اومدم اين دست اون دست شم يهو چشمم ناخودآگاه افتاد به داداشم که کنار من نشسته بود.اومدم سرمو بيارم بالا که بهش بگم پس چرا نميخوابه که ديدم گردنشو کامل چرخونده اونور و چشماش داره از حدقه در مياد.اين مسئله يجوری بود که منو کنجکاو کرد ببينم چي رو با اين دقت داره مي بينه. آروم سرموآوردم بالا که بتونم اون چيزيو که اون داره مي بينه منم بتونم ببينم. ولی نشد آخه روشو خيلی کرده بود اونور برای همين منم بايد پا ميشدم مي نشستم. وقتی پا شدم اولين کاری که کردم اين بود که نگاه اونو دنبال کنم. همين کارو هم کردم. خودمو خم کردم. يهو يه چيزی ديدم که باورم نميشد. اصلا خواب در يک لحظه کامل از سرم پريد. وای باورم نمی شد چی دارم می يبينم. چقدر سفيد بود. وای چه خوشگل و گرد بود. تکون که ميخورد مثل ژله تا چند ثانيه بعدش هم ميلرزيد. از بالا تا پايينش يه خط بود که از وسط به دو قسمت تقسيمش کرده بود. بالاش چه قوس خوشگلی داشت. زيرشم که رون شروع ميشد دو تا خط افتاده بود. تمام مدت مثل دنبه ميلرزيد. تکون تکون که ميخورد آدم دوست داشت لاشو باز کنه ببينه توش چيه. وای چه چاقالو و دنبه ای بود. از دور که نگاه ميکردم مثل يه گلابی بود.

گاییدن زن دایی باسن طلا

سلام اسم من خسرو و میخام داستان سکس خودم رو با زن دایی خوشکل خودم براتون بنویسم امیدوارم لذت ببرید
زن دایی من که اینجا اسمش رو میذارم طلا 27 سالشه و با قد بلند و موهای قشنگ و باسنی در حد ستاره های هالیوود و پستان های خوش دست اناری و جذابیت جنسی فوق العاده از قضا مدرن هم فکر میکنه
و آشنایی ما هم روی همین اصول بود

چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

کردن خواهرزنم در روستا

باسلام من تازه به عنوان اموزشیار نهضت سواد اموزی یکی از دهات شیراز قبول شده بودم واز شهر تا روستا حدودا 50 کیلومتر راه بود که با سرویس روستای بغلی رفت وامد میکردم که در 2 کیلومتری روستایی که من اونجا تدریس میکردم فاصله داشت واون 2 کیلومتر را با پای پیاده رفت وامد میکردم پس از 2 ماه تدریس خانمهای این روستا نیز درخواست کردند که برای اونها هم معلم از اداره بخواهم تا به اونا هم درس بدهد منم یه خواهر زن داشتم که درزیبایی بی نظیر بود وخیلی دلم میخواست باهاش یه سکس جانانه بکنم وایشون تازه لیسانسش رو گرفته بود وبیکار هم بود وبه دلیل فقر مالی دنبال کار میگشت که با پیشنهاد من به عنوان اموزشیار کلی ذوق کرد لذا اسمشو دادم به اداراه واداره هم بعداز بررسی مدارکش قبول کرد…

عکس سه بعدی سکسی


عکس های سه بعدی جدید سکسی
عکس 3d سکسی جدید
نشستن رو کیر


همسایه چادری جنده خودم شد

ما توی یه خونه چهار واحدی زندگی می کنیم طبقه بالای ما یه خانوم و اقا زندگی می کردند که تازه امده بودند ( داستان مال دو سال پیش) . خیلی خونه نبودند . شوهر الهام خانوم ( همون طبقه بالای ما ) بیشتر وقتای ماموریت می رفت گاهی چند هفته نمیاد . الهام هم بیشتر وقتا خونه مادرش اینا می موند . الهام زن چاق و قد بلند با پوست سفید و چادری  که خیلی مذهبی بود …

یه روز سر ظهر که تنها خونه بودم داشتم چرت می زدم یکی زنگ خونمون زد در که باز کردم الهام بود با صورت و لباسی تقریبا خیس اول تعجب کردم که سریعی گفت لوله حموم شون ترکید و کسی نیست کمکش کنه . پشت سرش رفتم بالا تکون خوردن لپای گنده کونش به خنده انداخته بودم ( من اون موقع 20 سالم بود ) با خودم گفتم بی چاره شوهرش اینو چجوری می کنه . مغزی شیر اب حموم خراب شده بود که براش عوض کردم . انگار حمومش نیمه کاره مونده بود . برام یه لیوان شربت اورد و خوردم اجازه نمیداد لای چادرش یه خورده باز بشه صورت بامزه داشت . من زیاد تو نخش نبود چون خیلی مذهبی و چاق بود .