شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سری دوم عکس پستون زنان ایرانی

سری دوم از عکس پستان زنان و دختران..


سری اول عکس پستون زنان ایرانی

سری اول از عکس پستان زنان و دختران..

کردن دوست دخترم شمالیم

سلام علی هستم 20 ساله,دانشجوی اصفهان دفعه اولمه مینویسم اما خداییش داستانم راسته,این قضیه بر میگرده به 1 سال پیش که هنوز وی چت تو بورس بود و فیلتر نشده بود,اونجا با یه دختر اشنا شدم به اسم نسیم,تو عکسش خیلی خوشگل بود اونم زود پا داد,من از اونجایی که دفعه اولم بود ,دوست دختر داشتم زود عاشق شدم,اون از اولش به من دروغ گفته بود خیلی چیزارو,اما بعد از 2 ماه راستشو بهم گفت که شوهر داره و یه بچه,البته داشت از شوهرش جدا میشد و مدتی بود که ازش جدا زندگی میکرد,بعد یه مدت که خجالتمون ریخت باهم سکس چت میکردیم و من عکس کیرمو براش میفرستم,اونم عکس سینه ها و کس و بعضی وقتا به زور عکس کونشو میفرستاد برام,همین جوری پیش میرفت اوضا تا این که دانشگاه نسیم اینا قرار شد ببرنشون مشهد,منم از بابام اجازه گرفتم که تنها برم مشهد و بابام در کمال نا باوری قبول کرد,خلاصه رفتم مشهد و اونجا برا دفعه اول دیدمش از نزدیک,برنامه ی اردوی اونا جوری بود که 8 صبح حضور غیاب داشتن,بعد دوباره ساعت 1 حضور غیاب میکردن بعدشم

گاييدن زن دهاتي در طويله

 من فريد هستم. 31 سالمه و 2 ساله كه ازدواج كردم و زنم 24 سالشه. داستاني كه براتون مي گم مربوط به 20 روز پيش و اواخر آذر سال 93 است. ما براي مراسم فاتحه يكي از بستگان خانمم كه در روستا بود رفتم روستا. مراسم در روستا به صورت 2 روز پشت سر هم برگزار مي شه. ما در روز اول بعد از خاك سپاري رفتيم خانه پسر عموي باباي زنمم كه 2 دختر داشت و يك پسر. يكي از دختراش كه 2 سال بود عروسي كرده بود كه اسمش ثريا بود و 27 ساله و اون يكي قبل محرم و صفر عروسي كرده بود و 25 ساله و اسمش گلنار بود يه پسر 12 ساله هم داشت. همه تا ظهر با هم بوديم. يه زنه از تهران آمده بود فاتحه كه خيلي كس بود اونقدر جگر بود كه نگو اسمش مهسا بود..بعد از ظهر من و خانمم رفتم كه استراحت كنيم. يه اتاق به ما دادن. من رفتم دستشويي ديدم گلنار بالاي قسمت دستشويي داره لباس پهن مي كنه.به خاطر مهسا كيرم شده بود دسته بيل. كيرم 18 سانته و ولي خيلي كلفته. براي راحت شدت يه چند بار دست به كيرم كشيدم ولي نذاشتم آبم بياد. برگشتم از دستشويي ديدم گلنار داره چپ چپ نگاه مي كنه. رفتم جلو گفتم چيزي شده گلنار خانم. ديدم خنديد و خواست بره. بهش گفتم شاخ درآوردم. گفت آره ولي روي سرت نيست بلكه تو پاته و بعد رفت. تعجب كردم رفت از جايي كه گلنار وايستاده بود ديدم ولي يه سوراخ بزرگ روي سقف دستشويي هست كه گلنار ديده من تو دستشويي چكار كردم. حسابي خجالت كشيدم. گفتم برم تا به كسي نگفته خواهش كنم فراموش كنه. ديدم رفت تو اتاق زنا. زنم خواب بود از تو گوشيش شماره گلنار رو پيدا كردم و بهش اس ام اس دادم. كه من فلانيم . ببخشيد تو دستشويي من چه كردم. بعد چند دقيقه ديدم اس ام اس داد كه خواهش مي كنم كير خودت به من چه. بعدش گفت خوش به حال فريبا زنت براي كير كلفتي كه داره؟ با پرويي نوشتم قابل شما رو نداره؟ بعد با لحني وسوسه انگيز گفت مگه من جندم؟ گفتم نه عزيز

شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سکس با عمه مریم

سکس من با عمه مریم
من اسمم حمید هست، 22 سالمه از یکی از شهرستانهای استان گیلان قدم 183 هست وزنمم 78
این داستانی که میگم بر میگرده به 3 روز پیش
من یه عمه دارم به اسمه مریم که ساکنه کرج هست.
این عمه ی ما لاغر اندام و کمر باریکه تقریبا 178 قد 65 کیلو وزن، اما بدن سفیدی داره و همیشه هم خودشو آرایش میکنه، چه تو بیرون چه تو خونه، ولی خدایی چه بی ارایش چه با ارایش قیافش باحاله...
عمه ی من 7 سال از من بزرگتره یعنی تقریبا 28و9 سالشه و تو سن 19 سالگی هم ازدواج کرده
حاصل این ازدواجشم یه پسر بچه 8 ساله به اسم پیام هست که منو خیلی دوست داره
خب میرم سراغ جزییاتی از داستان که در گذشته پیش اومد و منجر به بوجود اومدن داستان اصلی شد.
منو عمم خیلی با هم راحت بودیم ، از اونجایی هم که تنها عمم بود یعنی بغیر اون عمه ی دیگه ای نداشتم راجبه خیلی از مسائل با هم صحبت میکردیم
از مشکلات زندگی تااااا مسائل سکسی و راهنمایی هایی در این باره
از اونجایی که دانشگاه نرفته بود و تو بدترین شرایط اقتصادی بزرگ شده بود وقتی برای اگاهی در رابطه با مسایل جنسیتی نداشته

منو روزگار هرزه کرد


اسمم شایانه و این داستان برای دوازده ساله پیشه. من الان ۳۲ سال دارم. بعد از دادن امتحان کنکور مجبور شدم به خاطر اینکه دفترچه خدمت رو پست کرده بودم برم سربازی تا جواب کنکور بیاد، از بد روزگار افتادم کرمان چقدر هم سخت بود اما خوشبختانه دانشگاه رشته مورد علاقه مترجمی زبان انگلیسی تو شیراز شهر زادگاه پدرم و مادرم قبول شدم. قدم ۱۹۳ و وزنم ۹۰ کیلو. کلی لباس خریدم و جو گیر دانشگاه و قبولی راهی شیراز شدم. توی شیراز فامیل زیاد داریم به همین جهت زیاد احساس غربت نمیکردم. توی خونه سه طبقه که طبقه اول عمو و زن عمو با پسر دوست داشتنشیون که اون موقع دو سال داشت و اسمش بنیامین بود زندگی میکردند طبقه وسط من بودم و طبقه بالای من داییم با زنش هانیه. راستی دایی و عموی من پسر عمو هستند و فوق العادله با هم رفیق هستند. از اونجاییکه من از بچگی کلاس زبان فرانسه و انگلیسی میرفتم با پارتی بازی عموی عزیزم روزهای فرد فرانسه و روزهای زوج انگلیسی تدریس میکردم و درکنار عمو و دایی خیلی خوش بودم. تقریبا هر شب بعد از کلاس با هم جمع میشدیم و تا اخر شب پاستور عرق و قلیون کلی حال میکردیم. خیلی رابطم باهاشون خوب بود از این رو همه چیز همو میدونستیم مثلا داییم خیلی ادم شهوتی بود و هفته ای یکی دوبار دوست دخترشو توی خونه من میکرد و عموم اصلن کیر نداشت و هیچ حس شهوت. راستی زن عموم مهسا و زن داییم هانیه خیلی با هم دوست بودند و همیشه جلوی من لباسای راحت و لختی میپوشدند . هرشب که ورق میزدیم هر جفتشون دوست داشتند با من یار بشن چون واقعا پوکر باز و شلم باز قهاری هستم که امکان باخت من صفر درصده. توی این رابطه ها احساس کردم مهسا یه جورایی منو نگاه میکنه.

یه لیوان منی

سلام دوستان اسم مهرداده بچه جنوب تهران قد 150 وزن 50 سنم 28 این داستان برای 3سال پیشه ،اون موقع بد هوای مسافرت کرده بودم و جایی رو نداشتم که برم خلاصه تصمیم گرفتم که از تو چت روم شهوانی یه کسی رو پیدا کنم که جا داشته باشه و برم دو روز پیشش که پیام دادم و یه نفر به اسم افشین بهم پیام داد و با کلی حرف و حدیث قبول کردم و رفتم پیشش .رسیدم بابل و زنگ زدم و ادرسو گرفتم و رفتم خونه اش زنگ و زدم در و باز کرد و دیدمش یه مرد 45 ساله قد بلند .دعوتم کرد و یه چیری خوردیم با هم و گفتم بدم یه دوش بگیرم و قبول کرد و حموم و بهم نشون داد،ایتم بگم خودمو گی معرفی نکرده بودم بهش که بهم نظر داشته باشه،رفتم حموم و مشغول شستن بودم که یه لحظه احساس کردم داره نگاه میکنه خلاصه یه خوره اشوه و چند بار به بهونه برداشتن صابون دلا شدن تا سوراخمو ببینه.

سکس داغ من و عشق ورزشکارم

قبل از اینکه شروع کنم باید بگم که من رویا،22 سالمه و عشقم قهرمان دوی استقامته... بعد از بیست روز میخواستم برم ببینمش،بیست روزی که خیلی سخت گذشته بود برام،چون عادت داشتم حداقل هفته ای دو روز پیشش باشم،توی راه همش دلشوره داشتم و بهش فکر که میکردم یه چیزی تو دلم تکون میخورد،یا خودمو خیس میکردم،بالاخره رسیدم،کفشامو درمیوردم که از سایه ش متوجه شدم بالای راه پله وایساده،سرمو بلند کردم و بهش سلام کردم،گفت بدو بیا بالا که معلومه جوش آوردی،استرس همه وجودمو گرفته بود،رفتم بالای پله ها و محکم بغلش کردم ولی چون رژ لب غلیظی رو لبم بود جرات نکردم بوسش کنم! باهم رفتیم توی اتاق،گفت لباساتو زود در بیار( اهل سوسول بازی و این داستانا نبود)با عجله داشتم لباسامو در میوردم که گفت حالش(کسم) چطوره؟؟من که تقریبا از هیجان داشتم میلرزیدم و خیس خیس بودم گفتم حالا خودت میبینی..سریع لباسامو در آوردم و دراز کشیدم،داشت تیشرتشو در می اورد که با دست اشاره کردم عجله کن،داشتم از شدت هیجان منفجر میشدم،بالاخره اومد دراز کشید روم ،با ولع لبای همو خوردیم،رو میزش یه دونه رولت بود،وقتی ازم لب میگرفت

چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سکس با مریم زندایی سابقم

 . اسم من طاها هست و 25 سالمه با هیکل و قیافه ی خیلی معمولی یه زن دایی به اسم مریم داشتم که 4 سال پیش از داییم جدا شده بود.از اونجایی که من زن داییمو خیلی دوست داشتم دنبالش میگشتم که پیداش کنم البته اینم بگم که تا زمانی که زن داییم بود هیچ نظری روش نداشتم و فقط به خاطر خون گرم بودنش دوسش داشتم.اما هر کاری کردم نتونستم پیداش کنم.
حدوداً اواخر پاییز سال 92 بود که یه شماره غریبه بهم اس ام اس داد.بعد از کلی اس ام اس گفت که کیه.انقدر خوشحال شدم که نتونستم تحمل کنم و فرداش باهاش تماس گرفتم و رفتم ببینمش.تو 4 سال هیچ تغییری نکرده بود.سوار ماشینم شد و رفتیم فرحزاد و کلی با هم حرف زدیم.گفت که هنوز ازدواج نکرده و تو این چند ساله ادامه تحصیل داده.اونروز برگشتیم خونه هامون و از اون روز به بعد یه حس دیگه بهش پیدا کردم. کار هر روزم شده بود قرار گذاشتن و دیدنش. از اونجاییم که با خانواده ام خیلی راحتم موضوع بهشون گفتم.البته فقط موضوع پیدا کردنش وچند بارم دعوتش کردیم خونمون. انقدر با هم بیرون رفتیم که یه جورایی بهش نزدیک شدم.نمیدونم حس عشق بود یا عادت بالاخره بهش گفتم عاشقش شدم و اونم کلی ناراحت شد.خیلی خواست قانعم کنه که اشتباه کردم و اخر این عشق جدایی.اما من گوشم بدهکار نبود و نه تنها ازش فاصله نگرفتم بلکه با کارام باعث شدم اونم بیاد سمت من. دیگه با هم راحت بودیم و در مورد همه چیز با هم صحبت میکردیم حتی سکس این موضوع ادامه داشت تا عید امسال و...... قرار شد یه جا ردیف کنم با هم مشروب بخوریم.

چه لذتی داره کون دادن

سلام حمید23سالمه.این داستان واقعیه میخوایدباورکنیدموخوایدنکنید.من قیافه خوبی دارم وسفید و بی موهستم گوشتی ام وباسن فچ دارم این خاطره مال 17سالگیمه تابستون شده بودرفتم تویه جوشکاری کارمیکردم صاب کارم منصور 32 سالش بود و مجرد...چن باری باهم مدرسه ای هام سکس دوطرفه داشتم وبیشتردوس داشتم کرده بشم.حتی چن باروقتی سفت میکوبیدبدون این که دس به جلوم بذارم ارضامیشدم...خلاصه روزای اول بودسرکارجوشکاری رفته بودم هنوزیخ رابطه اب نشده بودیکی ازدوستای منصور اومدچن فیلم گی دادش منصور هم یواشکی رف تواتاق ته جوشکاری دیدشون...منم کارمیکردم وقتی بیرون اومدکیرشودیدزدم وحشتناک بودحتی روزهای قبل وسوسه شدم یه باربکنه بادیدن کیرش بیخیال شدم منصور هم محل بم نذاشت فک کنم گف زیادی بچس.....امابازازسرکنجکاوی دوس داشتم جلوشوببینم...یه باراخروقت بودتواتاق بودیم گف ماهی تابه روازپشت تخت اهنی بیارتخم مرغ سرخ کنیم منم دسموگذاشتم پشت تخت ناخواسته باسنم اماده روبرومنصور افتادمنم فمیدم ولفتش دادم شلوارلی تنگ پام بودودوفرورفتگی بالاباسنم بیرون افتاده بودسفیدوبی مو.

حال با مادر زن پنجاه ساله کوس تنگ


جریان بعد از ازدواج من اتفاق افتاد چون این جریان بعد از چند سال از زندگی مشترک شروع شد ماجرای حال من با مادر زن که سن و سال هم 50 سال بود البته در اون زمان 1384 ولی از حق نگذریم الان هم خیلی خوب مونده و کارش دسته من قبلا هم با خودم میگفتم چقدر این مادر زن همش منو تحویل میگیره همه جا از من تعریف میکنه و هر موقع که به دیدنش میرفتیم از من تحویل میگرفت و بهترین غذارو درست میکرد و برام سنگ تموم میزاشت بعد چند سال همه از رفتار مادر زن شاکی شدن که چرا اینقدر پارسا رو تحویل میگیری از جمله پسرش ، باجناقم ،دختر دیگرش ، شوهرش ، میگفتن تو پارسا رو از ما بیشتر دوست داری و اونو تحویل میگیری من هم از همه جا بی خبر و ساده و به قول معروف پ پ ه خصوصیت و اخلاق من اینجوری بود که با خانمها ارتباطم و صحبت کردنم قویتر بود و میتونستم راحتر ارتباط برقرار کنم و همه اقوام دوستان و آشنایان با من راحتتر بودن حتی نسبت به پوشش لباس چون با من راحت بودن خلاصه تر بگم تا شما ها فحش بارانم نکنید

شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سکس با خانم مهندس

سلام اسم من سعید بیست سالمه بچه مشهدم داستانی ک میگم ماله هفته پیشه. من تو یه شرکت خصوصی ک کارش انجام کارهای ساختمونی هست کار میکنم.حرفه من برقکاریه.عرضم ب خدمدتون ک ما تویه ی پرژه دولتی تو خیابون سجاد هس کار می کنیم.کار مارو ب اتمامه یعنی کله ساختمون پروژهش رو ب اتمامه ب همین مناسبت کارمندهای اون شرکت دارن مستقر میشن یکی از این افرادی ک دارن مستقر میشن ی خانوم خشگل مانتویی بود ک سنش حدودأ ۳۰تا۳۵میخورد اومده بود بعد من ی چند باری جلوش بابچه ها شوخی میکردم اونم میخندید یک روز باید میرفتم تو اتاقشون و یک چراغ نصب می کردم رفتم در زدم یالا گفتم اونم گفت بفرمایید بعد رفتم موضوع کارو بهش گفتم ک اجازه ورود ب اتاقشونو بگیرم.ک اونم ok شو داد.منم ابزار رو بردم تو اتاقش مشغول کار کردن شدم ک ازم سوال پرسید درس میخونین گفتم بله گفت رشتتون چیه گفتم برق صنعتی.بعد گفت من خونمون یکی از لوسترامون برقش قطع شده میشه بیاین درستش کنین ک منم با چندتا عشوه اومدن قبول کردم.خلاصه شمارشو گرفتم ک واسه رفتن باهاش هماهنگ کنم. خلاصه شمارشو توگوشیم زدم دیدم لاین داره بعد خودمو بهش معرفی کردم اونم اددم کرد اسمش شهلا بود پستاشو لایک کردم اون لایک میکرد اینقدر ارتباطمون خوب شده بود ک اون باهام درد دل میکرد

شیدا ازم حامله شد

سلام اسم مستعارم جمشیده.24 سال دارم بچه شمالم . این خاطره به 6یا7 سال پیش برمیگرده .تازه دیپلم گرفته بودم و عشق دختربازی. یه روز که خیابون داشتم تنهایی دور میزنم یه زن سفید و تپل و تقریبا خوشکل از کنارم رد شد . چون شهر ما کوچیکه اکثرا همه همدیگرو میشناسن ولی اینو من نمیشناختم . منو دید لبخند زد منم کسخل کس ندیده افتادم دنبالش . شماره دادم و این حرفا تا بعد چند روز مخشو زدم.گفت از یه شهر دیگه اومده اسمش شیداست البته مستعار. 28 سالشه و شوهرش اینجا تو یه کارخونه کار میکنه .گفتش فقط این رابطه رو واسه وقت گذرونی میخوام چون خونه تنهام و فقط تلفنی. گفتم باشه.زد و بعد چند روز شوهرش سرکار بود دم دمای ظهر گفتم میخوام بیام ببینمت اول قبول نکرد و بعد با حرفای رمانتیک من قبول کرد .

پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زن همسایه بره است

من بابک هستم و سی سال سنمه در یکی از شهرهای جنوب کار می کردم و زنم واسه دیدن مادرش رفته بود تهران و من تنها بودمو در طبقه چهارم یه آپارتمان زندگی می کردم که روبروی خونه ما چند تا خونه ویلایی قدیمی بودن. هوا خیلی گرم بود و من حدود ساعت دوازده شب رفتم کنار پنجره و چشمم افتاد تو حیاط روبروی وای چه داشتم می دیدم. یه زن قد بلند بلوند با کرست و دامن کوتاه تو حیاط بود و داشت تو کولر آب می ریخت چون هوا خیلی گرم بود و آن خانه هم پمپ اب نداشت و اب به کولر نمی رسید و چون فقیر بودند وسعشان نمی رسید اسپیلت بخرند ولی این زن تازه اومده بود به این خونه و صاحب خونه هم هر چند روزی یه مستاجر می اورد و فهمیدم این مستاجر تازه وارد است . شب تا صبح تو کف اندام این زن بودم صبح که از خواب بیدار شدم مشت مراد هم دم خونه شو آب پاشی می کرد سلام دادم و گفتم مش مراد این زنه که دیشب تو خونت با کرست راه می رفت کی بود؟ مش مراد گفت مستاجره تازه اومده اگه طالب شدی واست بفرستم بالا گفتم باشه مشتی جان وقتی ظهر از کار برگشتم

شیطونی با عمه جون

سلام خدمت همه شما دوستان به مرگ خودم این داستان واقعی است که براتون تعریف میکنم بچه که بودیم خیلی هم کوچیک نه حدودا13 یا 14 ساله بودم که رفتیم خونه مادر بزرگم یه عمه هم هسن خودم داشتم که من خیلی عاشقش بودم هروقت میرفتیم اونجا باهم بازی میکردیم یکی از همین روزها که رفتیم اونجا گفتن بیان بازی کنیم ما هم گفتیم چه بازی بکنیم که همه گفتن بازی عروس ودامادخوب کی عروس بشه وکی داماد که من داماد شدم وعمه جونم عروس مثلاباهم عروسی کردیم وشب شده که من باید میرفتم پیش عروس خانم .اتاق عروس وداماد هم حمام ته راهرو بود وقتی رفتم پیشش لباسشو درآورده بود ومنتظر من بودمن از خداخواسته ورفتم بغلش کردم هیچی بلد نبودیم فقط من کیرمو میمالیدم به کوسش وفشار میدادم این ماجرا ادامه داشت وما هر روز بیشتر به هم وابسته میشدیم تاحدودا4سال از این ماجرا گذشت ومن برای خودم مردی شدم واون برای خودش خانومی