جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زن دایی نازنین


سلام ... من اهل کسشعر نیستم واس همینم میرم سر اصل مطلب من ارسلانم ۱۶ سالمه من از زمانی که کیر و کس و ... اینچیزارو شناختم دیونه زن داییم شدم اسم زن داییم نازنین هستش و ۳۴سالشه و خیلیم عادیه زیا م خوشگل نیست داستان از اون وقتی شروع میشه که یع بار ک داییم اینا اومده بودن خونمون زن دایی یه لباس تقریبا لخت پوشیده بود . اون شب من همش داشتم زن دایی رو دید میزدم تا اینکه گفتم تابلو نشه رفتم تو اتاقم راستی اینم بگم من خیلی از این میترسیدم ک بابام بفهمه من اهل این چیزام ... من تو اتاقم بودم داشتم مثل همیشه فیلم سکسی نگا میکردم یهوو زن داییم اومد داخل اتاقم منم قبل اینکه بفهمه دارم چی نگا میکنم قطش کردم . میخواست یه لباس که دو سه ساعت پیشش خریده بود رو امخان کنه و بپوشه . من گفتم زندایی من میرم بیرون . اون گفت نه مشکلی نیس بمون . درو بست و شروع کرد به دراوردن اون بلیزش همینکه اون بلیزو در اورد من بدن خوشگل و خوش فرمشو دیدم سینه هاش تو اون سوتین قرمز دیوونه کننده بود . من دهنم خشک شده بود خودمم خشکم زدع بود تا اومدم ب خودم دیدم زن دایی نازنین میگه ارسلان منم گفتم بله؟ با عصبانیت گفت ندیدی از اینا ؟منظورش ممه های خوشفرمش بود من خجالت کشیدم راستش ترسیدم و گفتم زن دلیی این چه حرفیه گفت ارسلان من ک میدونم دیدی گفتم اره ولی نه به خوش فرمیه مال تو خندید و گفت خب بیا اینا رو ببین گفتم ممنون بسمه .

من و پسرعموی پر رویم

من مهنازم 15 سال دارم.من معمولا جلوی همه بی حجابم ولی جلوی پسر عموم خیلی. روز 13 به در امسال ما به کوه رفتیم.اونجا خیلی آدم بودند و من نمی تونستم خیلی بی حجاب باشم.تصمیم گرفتم برم بالای کوه ولی تنهایی نمی تونستم.به بابام گفتم گفت با پسر عموت برو.منم از خدا خواسته قبول کردم.بهش گفتم و با هم رفتیم به بالای کوه.تو راه یه بار نزدیک بود بیفتم که پسر عموم دستمو گرفت و نذاشت و موقع بالا کشیدن یه نیمچه بوسی منو کرد.وقتی به بالای کوه رسیدیم دیدیم هیچکی نیست!نه کسی به بالا میومد و نه کسی بالا بود.رفتیم رو صخره نشستیم (صخره ها تقریبا نیمچه خونه ساخته بودند و دید نداشت)که پسرعموم گفت:یه چیزی بگم به کسی نمیگی؟منم گفتم: نه گفت:پس مطمئن باشم؟ منم گفتم:باشه یه لحنش عوض شد و با پرویی گفت:

گاییدن دختر صاحبخونه

سلام من رضا هستم داستان من بر میگرده به سه سال پیش موقعی که من بیست سالم بود الان بیست سه سالمه این اصلا یه داستان نیست بلکه بخشی از خاطراتمه میخواهید باور بکنید میخواید نکنید. سه سال پیش بود که اسباب کشی کردیم به یه خونه تو محله ای با کلاس و صابخونمون چهار تا دختر داشت که یکی از یکی خوشگل تر ولی یکیشون از روزی که رفتیم اونجا همش نگام میکرد منم نگاش میکردم اندام سکسی با حالی داشت تقریبا لاغر اندام ولی باسن بزرگ و سینه هایی که فک کنم هفتادو پنج بود شهوت از نگاش میبارید. منم ازش خوشم میومد چهار ماه گذشت و یه روز اومدن خونمون و همش از زیر چشم نگا همدیگه میکردیم بعد یه چشمک بهش زدم و اونم نیش خند زد انگار خوشش اومد. بعد یه روز تعقیبش کردم و تو یه خیابون خلوت بهش شماره دادم و اونم قبول کرد و گفت سه روز بعد شماره ناشناس بهم اس داد ساعت دوازده شب بود

دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اولین و آخرین سکس

من سربازم و سربازیم امیریه اموزش و پرورش سه روز از صبح تا ساعت دو میرم مدرسه و مابقی تعطیلم یک روز میخواستم برم دیدن دوستم بعدظهر بود ماشین برداشتم ورفتم قصد مسافرکشی نداشتم اما تورا دوتا زن چاق با ی بچه 5ساله دیدم سوارشون کردم زنا انقدر چاق بودن که پشیمون شدم ماشینم داغون شد یکی که سنش کمتر بود جلو و اون مسن تر با بچه عقب نشستن توراه چندتا اس اومد برای زن جلویه که اسمش مریم بود اونم هی بلند به پشتیه که خواهرش بود میگفت دست بردار نیست و خواهره که ناهید نام داشت میگفت ولش کن تو ج نده اونم ول میکنه لیست نمرات جلو ماشین بود و وقتی مریم دید گفت معلمی منم گفت بله خلاصه شروع کرد صحبت کردن با من گفت جونی بهت نمیاد چند سالته؟ گفتم 25 گفت منم 25ام اما بهش بیشتر میخورد .

نامزد حشریم و زدن پرده ام

سلام من پریا هستم... 20 سالمه 170 قدمه و هیکل رو فرمی دارم یکساله که نامزد کردم نامزدم فوق العاده حشری منم دختر هاتیم... میخوام داستان زدن پردم توسط عشقمو براتون تعریف کنم... امیدوارم خوشتون بیاد
شب جمعه بود و طبق معمول داشتم با ایمان(نامزدم) اس ام اس بازی میکردم... بهش گفتم دلم براش تنگ شده و اون گفت که میاد دنبالم تا شب رو بریم خونشون بمونم...از قبل بهم گفته بود که دیگ نمیتونه خودش رو کنترل کنه و میخواد که یه سکس کامل باهم داشته باشم...

یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

فیلم کون دادن سریع در باغ


کلیپ سکسی کون دادن سر پایی دختر در باغ به دوست پسر
کون دادن 30 ثانیه ای
video
فرشید پارسایی

سفیدبرفی فامیل مون رو کردم

 داستانی که میخوام براتون بگم به تابستون سال پیش برمیگرده و حالا بریم سر اصل مطلب دختر دایی قشنگ و خوش اندامم. از قیافش هرچی بگم کم گفتم یه دختر 25ساله سفید و با سینه های گرد و خوش فرم کس و کون جمع و جور . دختر داییم سه سال هستش که از شوهرش جداشده و با شوهرشم زیاد زندگی نکرد چون پیش شوهرش لو رفته بود که دوست پسر داره و شوهرش طلاقش داد و حسابی حرف پشت سر دختر داییمون در آوردن فامیل . دختر داییم با داییم تنهایی زندگی میکنن و زن داییم 2ساله مرد تو تصادف . برم سر اصل مطلب که چجور تنوستم این دختر داییمونو بکنم .

شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

من با دو تا دختر که سوار کردم


19 سالمه کنکور دارم اما بعد نوروز مدرسه تعطیله واس همین خونه میشینم که مثلا درس بخونم . الانم تقریبا 8-9 ماه دوس دختر نگرفتم چون گوشی دستم باشه گیر میدن که چرا نمیفهمی وضعیتت بحرانیه و یه سال فقط بخونو اینا .. اینی که میخوام بگم واس سال سوم دبیرستانمه . یکم هم طولانیه شاید خسته بشید از خوندنش ولی بیشرف هر دو عالمم اگه یه کلمش بلف باشه بخونید ارزششو داره. من قیافم خوبه ولی چون حال ندارم مثه هم سنام به خودم برسم زیاد به چشم نمیام تا الان هم هرچی دوس دختر داشتم سر این بوده که ماشین دستم بوده حقم دارن منم دختر بودم با یکی دوس میشدم که بتونه بیاد دنبالم بریم دور بزنیم تا اینکه وایسیم جلو آفتاب واس تاکسی . شاید باور نکنید ولی مثلا تا نونوایی یا سوپری هم که برم ماشین میبرم تک فرزندم بخاطر این خیلی کم بهم گیر میدن جز واس درس . اول دوم دبیرستان پژو 405 داشتیم که کارمو راه مینداخت یه دوس دختر داشتم اون وقتا 2 سال کیرم کرد و سرم کلاه گذاشت که دوست دارم و اینا منم بهش خیانت نکردم

جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

مال منی مامان

من اسمم طوفانه . 20 سالمه . دانشجوی رشته زیست شناسی هستم . خواهرم با این که دو سال ازم کوچیکتره ازدواج کرده و رفته . بابام هم دوهفته ایرانه و دو هفته هم خارج و معمولا انواع و اقسام اجناس خارجی که بیشترش پوشاک و لباس و وسایل خانگیه بدون محدودیت میاره ایران و می فروشه . مامان میگه اون از اون کله خراست .یعنی کله گنده ها . مامان منم که قربونش برم و هنوز دوسالی مونده تا به چهل سالگی برسه اسمش هست تارا . از اون زناییه که خیلی به خودش میرسه و منم بد جوری رفتم تو کفش . خوندن این داستانهای سکسی و مخصوصا مطالبی که تو وبلاگ امیر سکسی نوشته شده بود هیجان منو بیشتر کرد . من خودم مثل اسمم طوفانیم . با این که خیلی دوست دختر داشته و دارم و از کون گاییدمشون و با خیلی از زنای بیوه رابطه سکسی داشته و دارم ولی همیشه یکی از رویاهام بوده که بتونم با مامان خوشگلم که خیلی فانتزی لباس می پوشه و همش دوست داره تو دید باشه و ازش تعریف کنن حال کنم و اگه هم میشه کارو به جاهای باریک بکشونم .

دختربابا

اسمم خسروست .39سالمه و یه دختر 18 ساله دارم به اسم تینا و یکی هم 8 ساله به اسم تارا . زنم توران دوسال ازم کوچیکتره .این تالبستونی یه گشت و گذار زنونه پیش اومد و هر چی به این توران گفتم که تینا رو هم با خودت ببر قبول نکرد . این دختره شده بود موی دماغ ما . مگه می ذاشت من به تفریح خودم برسم . تا موقعی که کوچیک بود دردسر نداشتم وراحت سر مادرش کلاه می ذاشتم ولی از وقتی که بزرگ شد شده بود مزاحم . نمی دونستم چه جوری باهاش کنار بیام . شده بود معلم اخلاق من -نبینم بابام سر و گوشش بجنبه ها .. بابا تو دختر بزرگ داری این کارا چیه .یکی دوبار گیر افتاده بودم و خیلی ازم دلخور شده بود . دلم خوش بود که از شرش خلاصم و یه هفنه ای رو می تونم چند تا کوس بیارم خونه وحالشو ببرم دیدم نشد که نشد .

بازم که می خاره

دیگه خیلی خسته شده بودم . چند سالی می شد که شبا نه روزی یک ریز در حال درس خوندن بودم . از این کلاس به اون کلاس .. هم کلاس خصوصی رو میگم هم مدرسه رو. خیلی از مهمونی ها رو قیچی می کردم و می نشستم خونه درسمو می خوندم تا بالاخره از شر این دیو لعنتی یعنی کنکور خلاص شدم . خیلی هوس مسافرت و یه آب و هوای تازه رو داشتم . قولشو بهم داده بودند . ولی بابام واسه درگیریهای شغلیش نمی تونست بیاد و خواهرمم که تازه تویه شرکت کار گرفته بود و باید جاپاشو محکم می کرد نمی تونست همون اول بذاره و بیاد . مامانم هم مثل من هیجان سفر داشت . از اون مامانای ناز و خیلی با حال بود . همش دنبال مد و آخرین لباسای روز و شیک ترینشون بود .

کونی شدن احمد

من از همون بچگی عادت داشتم وقتی میرفتم حموم یا دستشوویی بە خودم انگول میزدم و کلا از اینجە یە چیزی تو کونم برە خوشم میومد . زمان بچگی ما کامپیوتر و مبایل نبود کە عکس سکسی یا فیلم ببینیم . خاطرەای کە میخواد براتون بگم مال زمان دانشجویمە ، اون موقع کە برای اولین بار از خونە دور بودم و تو خوابگاه زندگی میکردم . هم اتاقیم چند سالی از من بزرگتر بود ، ولی خیلی بی عرضە بود ، چون چند باری کە خواب بود مخصوصا میرفتم زیر پتوش یا حتی بە کیرش دست میزدم ولی خودشو بە خواب میزد و کاری نمیکرد .

جمعه داغ مامان داغ

بابای من یه جراحی سنگینی داشت و باید چند شبی رو در بیمارستان بستری می بود یکی دو شبی رو من شبا کنارش بودم و شب سوم عموم به من گفت تو خسته ای و امشبه رو نیا برو خونه استراحت کن . به جای استراحت گفتم بهتره این شب جمعه ای دوستامو بگیرم و برم خونه یه صفایی بکنیم . یه خونه ویلایی بزرگ طرف پاسداران داریم که البته یه حالت دو طبقه داره و چون در بست خودمونیم ومال ماست بهش میگیم ویلایی . یه استخر بزرگ هم داریم و دورادور دیوار های خونه هم طوریه که از هر چهار طرف کسی نمی تونه آدمای تو استخر ما رو دید بزنه . به جای استراحت اون شب دوستامو دعوت کردم تا بیان خونه ما با هم خوش باشیم . همه مون سال آخر دبیرستان بودیم . مامان عهدیه جون خوشگلم که تازه 48 سالش شده بود و یه ده سالی از بابام جوونتر بود کلی ازمون پذیرایی می کرد .

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

خاطره اولین ضربدری

سلام من حمید 43 سالمه و همسرم رویا 37 ساله البته خاطره ای که می گم حدود 7 سال پیش می باشد قبل از اینکه با اینترنت اشنا بشیم من عاشق فیلم های سکسی بودم و از دوران مجردیم انواع آنرا نگاه میکردم تا اینکه در دوران نامزدیم احساس کردم فیلمهای گروهی خیلی تحریکم میکند.فکر میکردم این احساس فقط در من است و زیاد بروزش نمی دادم تا اینکه با سایت آویزوون آشنا شدم و در آنجا با زوجهای زیادی هم در سایت و هم در مسنجر آشنا شدم.یواش یواش این موضوع را برای خانمم بیان کردم و اون اول فکر می کرد من شوخی می کنم و یواش یواش فهمید که صحبت هام جدی هستش.

من و زن همسایه

سلام به همه ی دوستان نمیتونم اسمم روبگم داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واقعی هستش. هرکی هم بخواد فوش بده ضرری به من نمیرسونه داستان برمیگرده به بهار 90 ما 1زن همسایه داشتیم که شوهرش سفر کاری که میرفت دیر میومد برای همین شب ها من میرفتم خونشون میخوابیدم که تنها نباشه اون موقع من دوم راهنمایی بودم و منو بچه حساب میکردند ولی من با این که سنم کم بودخیلی تیز بودم و از هرفرصتی برای دید زدن سارا استفاده می کردم همیشه جلو بدون روسری با1تیشرت استین کوتاه با1دامن که زیرش چیزی نبود راه میرفت ومن ازهمون اول تو کفش بودم، بیچاره بچه دار نمیشد و مشکل ازشوهرش بود هروقت میرفتم پیشش میدیدم زیرچشماش کبوده معلوم بود گریه کرده و با مادرش شوهرش دعواکرده منم دلداریش میدادم،خونه ی ما تو روستاست و من برای دبیرستان تیزهوشان قبول شدم و هر روز صبح از پیش سارا میرفتم شهر و ظهر برمیگشتم

مسافرت سکسی


نزدیک عید چند سال قبل همراه دوستی قرار گذاشتیم چون توی کشور آذربایجان چند تا کنسرت برگزار میشد همراه خانواده )هر کدوم 3 نفره بودیم ( بریم . چون آشنا داشتیم خونه ای تهیه کردیم و بلیط ها رو هم رزو کردیم و تقریبا کارها ردیف شد . البته باید اعتراف کنم زن دوستم یه کم کارش میلنگد . هر چند کم و بیش میدونستم اما تو تمام رفت و آمدهای قبلی سعی نمیکردم سوتی بدم . اصلا باور کنید سعی میکردم پیش خودم بگم خوب کارهای شخصی اون به من و ما چه مربوطه . مهم وقتیه که با ماست کار بدی انجام نده .خلاصه رفتیم و تو باکو مستقرشدیم یادش بخیر روز اول کلی آبجو و ودکاو دیگر وسایل تهیه شد و تا شب کنسرت که اولیش 4 عید بود هر شب شادی و رقص و گردش و گاهیهم اگر میشد پسرها رو خواب کنیم با خانومامون میرفیتم دیسکو . شب اولین کنسرت بود . یک کم از همیشه بیشتر پاتیل بودیم . همه آماده رفتن شدند ) اینم بگم دوستم یک مقدار با همسرش خشک بود و کمی هم توی این چند روز گاهی رفته بود رو مخش ( اون شب هم وقتی آخرین پیک رو داشتم میریختم دیدم که داره به خانومش میگه تو حد خودت رو نمیدونی . بهش گفتم ای بابا یک امشبه رو بیخیال شو بزار همه خوش باشن

پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

کردن کس خواهر آدمفروش

من اسم علیرضاس و19سالمه. داستان از اونجای شروع شد که من یه دوست داشتم به نام اشکان که این دوست من به من کفت واسم یه دختر جور کن که من باهاش دوست شم ومنم که کارم اهنگه رپ ودخترای محلم زیاد امار میدادن وخودشونو بهم نزدیک میکردن که با من باشن چون من نزدیگه 3سال میخونم بکذریم یه روز من واسه اهنگ دونفرم یه دختر میخواستم که از همسایمون استفاده کردم که اسمش مهسا هستش و18سالشه من اینو اوردم توی استودیو باهم خوندیم و اشکانم تیکه خودشو خوند واشکان کفت من این دخترو میخوام گفتم باشه فقط مارو بگا نده گفت باشه و منم با کلی التماسو خواهشو بدبختی اینارو باهم دوست کردم.

چه کسی بود دوست خالم

 من چن روزیه تو دلم افتاده یکی از شهوت انگیز ترین خاطراتمو براتون بنویسم من ایدین هستم الان 18 سالمه پسر جذابی هستم از نظر خودم، خودمو هم خیلی دوس دارم … دوستان اگه کسی حوصله ی خوندنشو نداره زور نیس نخونه من با همه ی جزئیات میگم بریم سر اصل مطلب من یه خاله دارم که خیلی دوسش دارم اونم همچنین هر چی از دستش بیاد برام میخره کلی قربون صدقه هم میریم. خاله من فیسش خیلی خوبه ادم اپدیتیه ولی اینم بگم همیشه نماز روزه اش سر جاشه این خاله ی قصه ما از اونجایی که پرستاره توی شهر دیگه اونجا خونه داره ما هم هر فرصتی پیدا کنیم

سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اکیپ 8 نفره

دوران خیلی خوبی داشتیم یک سال درس خونده بودیم واسه کنکور . کنکوری که از همه نظر مزخرف ترین آزمون دنیاست عصر روز کنکور داشتم به این فکر میکردم که فردا میخوام تا ساعت 4 بعدازظهر بخوابم . آدم تنبلی نیستم اما واقعا خسته شده بودم شبش به مامانم گفتم تو رو به هرکی میپرستی منو ساعت 6 از خواب بیدار نکن ، دیگه کنکورم شرش کنده شد ، یزا یه دلی از عزا در بیارم اینو گفتم رو تخت ولو شدم . با صدای موبایلم از خواب پریدم ، ساعت گوشیم رو نگاه کردم دیدم تازه ساعت 10 صبحه الو ؟! ها ؟ چی میگی مهسا ؟ زهر مار این طرزه حرف زدنه مهیار ؟ بابا ولم کن الهام ، ساعت 10 صبح زنگ زدی منو بیدار کردی طلبکارم هستی ؟ پاشو گمشو ببینم . امروز تولده سانازه ، هممون سفره خونه دعوتیم برو بابا ، من میگم حال ندارم از جام بلند شم تو میگی پاشو بیا تولد ؟ اه مهیار دوباره شروع نکن اذیت کردن دیگه ، همیشه باید یه بهونه بیاری . تو میای همه ناراحت میشن خب آخه من الان کادو از کجام در بیارم ؟ دیگه تو این 9 ماه میدونم چه تنبلی هستی تو . خودم واست گرفتم آخ دمت گرم که همیشه به موقع هستی ما اینیم دیگه ، خب بسه پاشو خودتو جمع کن ساعت 4 اونجا باش مهسا رو خیلی دوست داشتم . ینی همشونو دوست داشتم ساناز ، لیلا ، نفس ، علی ، سجاد ، وحید . یه اکیپ 8 نفره ی توپ بودیم.

اولین سکسم نصفه بود

قضیه برمیگرده به 4 سال پیش که میشه سال 90 و من 19 سالم بود. آوا ، یکی از دوستام 3 4 ماهی بود با یه پسر سامی نامی دوست بود و منم همیشه ما اون دوتا و دوست اقا سامی به نام آرش رفت و امد داشتم و بیرون و مهمونی و ... این اقا ارش هم معلوم بود توو کف منه ولی با اینکه شماره همو هم داشتیم پیشنهادی نمیداد منم به روی مبارک خودم نمیاوردم. اون موقع ها زیاد ادما مهم نبودن واسم دنباله خوشگذرونیه خودم بودم. یه شب هیجان انگیز من خونه اوا بودم و قرار شد بپیچیم بریم خونه آرش چهارتایی دورهم باشیم. ساعت 12 1 شب یواشکی اومدیم بیرون و خلاصه رفتیم. یه ساعتی نشسته بودیم و قلیون میکشیدیم و حکم میزدیم که سامی و اوا دعواشون شد افتضاح! سامی کلا پاشد رفت. اوا هم به من گفت پاشو بریم من گفتم نه نمیام گور بابای سامی یه شب اومدیم خوش باشیم با هزار مکافات اومدیم بیرون و ..